آمدم ...بنویسم ...آنچه خاک می خورد در این بی نهایت فکرم...

یک شبه پولدار شوید Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
شنبه 8 تیر ماه سال 1387 ساعت 6:35 PM

 

سلاممممممممممم من اومدممممممم

از اینکه این مدت نتونستم به کسی سر بزنم شرمنده .جبران میکنیم در اولین فرصت

و یک دنیا سپاس از دوستانی که فراموشم نکردن و بهم لطف داشتن

واقعا شرمنده ی همگیتون هستم .

خوشحالم که دوباره میتونم با دوستام باشم .

و..............

هیچ چشمداشتی ندارم از آنان که دوستشان دارم آنان آزادند و رها
حتی اگر تمام دلخوریهای عالم را به یکباره بر سرم خالی کنند.
به دوش خواهم کشید هر آنچه که بر شانه هایم نهادند
خداوندا توانم ده
تا غم های دیگران را بر دوش کشم
و به من یک دنیا شادی عطا کن
تا آنها را میان عزیزانم تقسیم کنم

 

به قول مامی جونم  هم تعالی شما عزیزان ارزوی من . فعلا

 

پنجشنبه 12 اردیبهشت ماه سال 1387 ساعت 12:33 PM

 

صبح ها قبل از طلوع ؛ صدایی گنگ را...
از زمزمه ی دعایی که می تواند بدرقه راهم باشد بیشتر میشنوم
کافر نشده ام ... اما می دانم !
این قصه را از هر سو که بخو ا نی پایانش همین است 
این همه عابر؛ این همه نگاه
که روز و شب خیره "از من" می گذرند
بگذار بگذرند و ساده ام فرض کنند یا بدتر دیوانه ...
خیال می کنند نمی دانم هر رنگی هر نگاهی  چه مفهومی میدهد
من تمام رنگها را میشناسم  حتی بهتر از خودم  
دیگر خامِ هیچ ترانه ای ؛ هیچ نگاهی و هیچ سایه ای نخواهم شد
شاید از باور تو هم فراتر حرف میزنم  اما مهم نیست
همینکه خواندی و بی تفاوت گذشتی" مثل بیشتر مواقع" کافیست
عادت شده " باری به هر جهت" نظر دادن دوستان
راستی ....  
می توانم آسمانم را خودم نقاشی کنم !
تو فقط ریسمان دستانم را باز کن
من می دانم و رنگین کمان و دنیای رنگ ها و همین برایم کافیست.
_____________


و امااااااا.........
می خواهم دفتر حکایت هایم خاک خورده و بسته  بماند برای مدتی
فقط به یاد داشته باشیم که....
هیچ صیادی در جوی حقیری که به مردابی می ریزد "مرواریدی" صید نخواهد کرد
تاااااا فرصتی دوباره و شروعی تازه" درود و بدرود" همین

 

 

یکشنبه 1 اردیبهشت ماه سال 1387 ساعت 10:42 PM

 

باران نفرت با تمام عظمتش  بی وقفه  میبارد؛؛و بذر وحشت در خاک ریشه میکند
در زمین جز سنگ حاصلی نیست؛  بذر ی جز  سنگریزه در بطن این خاک پاشیده نشده
پا بر آسمان میگذارم ؛ فریب زمان را نمیخورم؛ دیگر میدانم چه زود دیر میشود 
و انسان را این اشرف مخلوقات عالم را ؛ با اسطوره هایش رها میکنم .
 میدانی چرا؟
تا بتواند  از خشونت؛؛ دست مایه ای برای تجاوز تدارک کند؛؛
 و به یقین میتواند ؛ مطمئنم
چراغ ها  را باید خاموش کرد ....
شاید خورشید برای روشنایی کفایت کند ؛ البته اگر این ابرهای دهشت زا کنار روند
بر پایم از عادت ؛ زنجیری نهاده اند؛ به ضخامت تاریخ ؛؛
 ومن پاره میکنم این زنجیر نفرین شده را
 دیگر اینجا کاری ندارم . میروم تا خانه ای نو بنا کنم .
 اشتباه نکن فرار نمیکنم
فقط دور میشوم از این همه نکبت ........ .....
خانه ی من طبیعتی بکر است و دیدنی .
 از این آدمک ها بیزارم .  میانشان بودن بیهوده است
فقط تصور کن...
 "پگاه با آوا ی پرندگان  بیدار میشوم. با طلوع افتاب سجده شکر بجا می آورم
می شنوم : یک سمفونی بکر و ماندنی ؛ چون آدمیزاد دخالتی در ساختار  آن ندارد
گوش هایم "زمزمه ی جویبار و نجوای رود و آواز پرندگان مهاجر" را نمی شنود.
آخرزیاد شنیده ام ؛اما تمامش  ساختگیست  
با موجوداتی انس میگیرم ....
که از عشق سخن نمی گویند چون  سرا پا عشقند
  میا ن این مخلوقات  جایی برای ...
کینه ؛نفرت ؛ ریا ؛ خیانت  نیست
در این عصر طاعون زده بهترین  جا برای زندگی  همینجاست . شک نکن
پس خواستی همراه شو و همراهیم کن ؛ میتوانی ؟؟؟  همین

 

 

 

 

جمعه 23 فروردین ماه سال 1387 ساعت 8:34 PM

 

دیگر چگونه طفلک وجودم  به رقص بر خواهد خواست
و گیسوان طلایی  را در آب های جاری رها
زمانی که نه فریاد رسی است نه همراهی
 نه عشق و نه دلخوشی .تمام آرزو ها چال شد در کویری دور و خشک
 و حال به یاد آرزوهایم  سکوتی کنم رساتر از فریاد
آهای.... با شمایم ؛ مترسگ های بی روح و سرد در کالبد آدمی
به کدامین جرم حکم صبرم دادید؟ به جز عاشقی جرمم چیست؟!!؟
آه... یادم رفت چه جرمی سنگین تر از این
پس چرا حکم مرگم را صادر نمی کنید
شما که نه دل دارید نه احساس چالم کنید در گورستان آرزوها؛ همان کویر سرد
من آماده ام  و به این کودک شیطان و بازی گوش درونم می آموزم
 هرگز فریب آب روان و باد وزان را نخورد.آخر تمامش سراب است
پس طفلکم را در حصار سینه ام دفن خواهم کرد  و سمفونی  مرگ را در گوشش زمزمه
 آرام بخواب طفلکم آرام ؛"دنیا دیدنی نیست "بگذار و بگذر
 ولی ای کاش  همیشه تاوان قماردر زندگی فقط  چند لحظه اندیشه بود
 ایییییییی کاش

 
و ختم کلام اینکه:
وقتی واقعیت ها , آدم را فریب بدهند چه کار می شود کرد؟
روزگاریست که حقیقت هم لباسی از دروغ بر تن کرده است
و راست راست توی خیابان راه می رود
عشق نشسته است کنار خیابان , کلاهی کشیده بر سر و گدایی می کند
و مرگ , در قالب دخترکی زیبا , گلهای  زرد می فروشد
و رزد نشان نفرت است  و من " خسته  از تکرار" .همین