حکایت های من...

آمدم ...بنویسم ...آنچه خاک می خورد در این بی نهایت فکرم...

شنبه 15 دی‌ماه سال 1386 ساعت 07:53 ب.ظ

حرف های منو یه پری...


امروزیه کوچولو ازم  پرسید" پنج وارونه" یعنی چی؟ پنج "پنج"پنج
من بی اختیار از لحن حرف زدنش خندم گرفت،
ناراحت شد  و با اخم شیرینی  گفت: خوب روی دیوارا و درخت های پارک  دیدم،
یاد یه قصه کوتاه افتادم و شباهتش به حرف های این کوچولو
دوباره گفت: خانوم ؛عصری هم دیدم  یه پسر پنج وارونه روی دیوار میکشید
تازشم یه تیر هم کشید وسطش ؛بعدشم همشو خط خطی کرد این جوری...
و با دستاش کارای اون پسر رو  تکرار کرد
حرف هاش  ساده و شیرین بود ؛ولی خیلی جدی منتظر جواب  
بهش گفتم؛ خوب فکر کن  یه جور نقاشی یا بازیه
 گفت؛ پس منم برم بکشم ؟؟دعوام نمیکنی؟؟
 یاد به خط از اون قصه افتادم
یواشکی تو گوشش  گفتم" نه" الان نه" ولی...
 بعدها وقتی بزرگ شدی و زبونم لال ؛یه وقتی  غصت شد وسقف  کوتاه دلت  خم شد ؛.
 شاید بتونی بکشی و بفهمی پنج وارونه یعنی چی  
خندید و گفت...
مگه سقف دل خم میشه ؟ اونو چه جوری بکشم؟  چه جوری باهاش بازی کنم ؟
و منم خندیدم و گفتم آره عزیزم؛خم که سهله؛ خدا نیاره روزی رو که بشکنه
تو فکر کن  حالا یه جور بازیه؛ شاید بتونی بازی کنی یا نقاشیش کنی 
و اونم سرش رو تکون داد و قبول کرد و گفت؛  باشه ...
نشست به انتظار این بازی و طرح  سوال های  تازه
اونم اینکه ؛یه دل چه جوری میشکنه ؟ چرا باید بشکنه ؟
 اصلا دل همون قلبه یا یه اسباب بازی؟ وقتی خم بشه بازم قرمزه یا یه رنگ دیگه؟
شما چی کشیدی ؟ یا تو هم باید بزرگ بشی ؛اصلا نقاشی بلدی؟
خوب دیگه چیزی نگفتم ؛ یعنی راستیتش نمیدونستم چی بگم که این وروجک راضی بشه  
فقط نگاش کردم ؛ اونم نگام کرد انگاری فهمید  جوابی ندارم. بهم گفت...
خوب نگو میرم از مامانم میپرسم  . نمیدونی بگو نمیدونم .
و دوید و رفت سراغ مادرش 
ولی من  امیدوارم  فردا روزی ؛ تو بازی روزگار
 نه بشکنه ؛ نه ببازه و نه هیچ وقت" پنج وارونه" بکشه  هیچوقت . همین