X
تبلیغات
رایتل

حکایت های من...

آمدم ...بنویسم ...آنچه خاک می خورد در این بی نهایت فکرم...

سه‌شنبه 6 آذر‌ماه سال 1386 ساعت 09:26 ب.ظ

به یاد گذشته هاااا....

 

به رسم دیرین؛ نه رسوم متداول امروزی می گویم سلامممم
حال با توام ؛ دوستی ؟ دشمنی؟ همراهی؟ هر چه خواهی باش
روی سخنم با توست ؛ آخر میطلبم همراهیت را ؛ پس دریغ مکن و همراهم باش
زحمتی دارم میبخشی ؛ پس خاموش بمان و فقط اندکی همراهی کن .تاملی در کار نیست
میخواهم یکدیگر را خراب کنیم؛  کاملا عادلانه ؛ یادت باشد که...
در مرداب درون جز کرم نمی پروریم
و در میدان ذهن؛جز دار نداریم؛یعنی جز این نیازی نداریم
در قلبها صاعقه می گذاریم؛یه جای ملودی احساس
درهوا سم می پاشیم؛به جای عطر مریم و یاس
و بر زمین نیزه فرو میکنیم؛ به جای بذر
خانه را تبدیل میکنیم به گورستان؛راه را نزدیک میکنیم
و روشوخانه را به مرده شور خانه؛همراه با عطر کافور
اجساد را از سقف می آویزیم؛شاید هم تکه تکه کردیم ؛ باکی نیست٠
و قلب ها را با خنجر میدریم؛ مثال وحوش؛ آخر بربریت شاخ و دم نمی خواهد
میرسیم به تقسیم غنائم ؛ کاملا مساوی ؛ مطمئن باش چون شرط کردیم همراه باشیم
قسمت می کنیم نفرت را ؛ کینه را ؛ و هر آنچه بویی ازوسوسه های شیطانی دارد
دفن می کنیم با هم  یک رنگی را ؛ عشق را ؛ محبت را ؛آخر بی ارزشند میدانی که
میدانم موفق میشویم .آری میشویم؛ چون ؛ ویرانی سخت نیست؛ سهل ترین است به دنیا
؛خسته که نشدی؟؟؟
حال اینجا ؛ ایستاده ام که بسوزم
 میدانم دیگر مرا نمیشناسی ؟
آن دختر احساساتی که مینوشت از عشق؛ از زندگی ؛او را کشتم و اینک.
ایستاده ام که بسوزم؛ حال نوبت من است ؛
اه داشت فراموشم میشد ؛ ممنون که همراهیم کردی.
در قبال این همراهی ارمغانی داری ...
شاهد سوختنم هستی . چون با هم هیمه را روشن کردیم ؛ پس بی حسابیم خلاص .
راستی :تا فراموشم نشده ...
بودن یا نبودن من نوعی, به واقع مضحک ترین مساله ی دنیاست. همین