X
تبلیغات
زولا

حکایت های من...

آمدم ...بنویسم ...آنچه خاک می خورد در این بی نهایت فکرم...

یکشنبه 7 آبان‌ماه سال 1385 ساعت 04:39 ب.ظ

آه من ...

آه از این زندگی... آه از من! آهی از جنس بلور .

آه از پرسشهای مکرر؛ ... آه از پاسخ های گنگ

آه از لرزش دل و آه از چشمان منتظرو بغضی گره خورده در حنجره ای زخمی

از قافله یِ بی پایانِ دلتنگی ها- از شهرهای انباشته از سکوت ؛از غمی جانسوز و بی پایان

آه از چشمهایم که بیهوده در آرزوی نورند- از بی حیاییِ اشخاص- از شکستن های بی صدا

آه از بیهودگیِ همه چیز- از تقلایی که اطرافم میبینم ؛برای چه نمیدانم.!؟! مانده ام در این برهوت

آه از سالیانِ پوچ و بی حاصلِ باقی مانده- از پیکره ی درهم پیچیده یِ من ؛

پرسش من این است: در این چرخه یِ غم، در این تکرار فصول به کدامین امید زنده ایم ؟چرا که..........

همان روز که برای تدفین چشمهایم زیر باران در دامنه ی کوه گم شدم

قلبم روی دامنه جا ماند آخر توان باز گشت نداشت. و من با احساسی گنگ .....

فصل ها را قتل عام کردم و این بود نقطه آغاز من. چرا که آموخته ام....

زندگی:: مثل یک بوم نقاشیست با این تفاوت که در آن از پاک کردن خبری نیست

و ختم کلام اینکه....

باد می پیچد در شاخ درخت
می کشد زوزه و با ناله روان می گردد
و چه کس می داند... من پر از اندوهم ...که نوایم شده چون زوزه باد
که نگاهم بی روح.... که درونم سرد است
خسته،می اندیشم زوزه باد چه غمگین شده است...و غمگین تر از آن ناله و این آه جگر سوز من است

وداع