حکایت های من...

آمدم ...بنویسم ...آنچه خاک می خورد در این بی نهایت فکرم...

یکشنبه 28 اسفند‌ماه سال 1384 ساعت 11:21 ق.ظ

یک سال گذشت...

Click for Full Size View

زندگی یعنی یک سال گذشت...از چه دلتنگ شدی....کفتر عمر تو از بام پرید

زندگی یعنی تکرار فصول... به چه زیبا... بس چه با نظم و اصول

زندگی یعنی نوزادی به دنیا آمدن... گریه ای بس ناز با صوتی قشنگ

زندگی یعنی بیداری من.. خواب من.. رویای من...غم های من

زندگی یعنی آبی بس زلال...چون اشک چشم ...چون حال زار

زندگی یعنی....عشق و شور و حال....درد و فراق....راز و نیاز

آه از این تکرار...............آه.

هر چه گویم باز من کم گفته ام از زندگی...از رازقی...ازتازگی

آخرش اما شود پایان این طی طریق

مرگ آیدبی صدا...هم سوی من... هم بهر تو

حال گو تو بهر من از زندگی....از هر چه بود ...از هر چه هست

از گذشته ...حال ...فردایی که شاید هست و نیست

شاید این گردونه ی چرخ زمان ...از سوی ما خیری ندید

شایدم وارونه چرخید و نیاز ما ندید

خوب یا بد ...هر چه بود یک سال بگذشت و پرید

سال نو آمد ...دگر بگذشته را باید ندید

پس اگر از زندگی سهمی دگر ما را رسید

باید آن را نوش داروی همه غم ها کنیم

شاید امسال از برای ما باشد بس غریب

شایدم سالی پر از شادی و هر چه دلخوشیست

پس بگویم بهرتان باشد دعای خیر من

پس بگویم عیدتان باشد مبارک ....سال نو از ره رسید